منوچهر خان حكيم

148

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

اما چون شب ظلمانى به روز نورانى رسيد و ملك سيارگان بر بالاى تخت ميناكار سپهر برآمد و عدل روشنىبخش او به مسامع دوست و دشمن رسيدن گرفت « 1 » ، از هردو جانب سپاه صف مجادله و محاربه راست كردند كه از صف ختائيان ، سگدندان حرامزاده مكمّل و مسلّح شده مركب را به ميدان تاخت و رو به جانب اردوى اسكندر كرد و گفت : اى اسكندر ! تو را به خاطر مىرسد كه ختا مانند شهرهاى ديگر است و صلصال خان مانند پادشاهان ديگر است ؟ ديدى كه مركب را به قلمرو او رانده ، خود با سالاران كور گشته‌اى . الحال با لشكر بيا ركاب مرا ببوس تا تو را به خدمت صلصال خان برم و در خدمت او بت را سجده كن و ماروس و منهاز و ابليس را اطاعت كن تا تو را نكشد و همان اسبابى كه از ايران آورده‌اى به تو داده ، تو را به جانب ايران روانه نمايد و الّا دلاورى به ميدان من فرست كه امروز مىخواهم اين بقيهء پادشاهى تو را برهم زنم . در اين وقت از سپاه منصور دلاوران زبان به دشنام گشودند و از صف سپاه اسكندر خسرو خان فرنگى برابر اسكندر سر فرود آورد و سر راه بر سگدندان حرامزاده گرفت كه بعد از اندك تلاشى زخم خورده و خسرو شيرافكن به ميدان رفت . او نيز زخم خورده ؛ غضنفر كيارودى به ميدان رفته ، او هم زخم خورد كه شب به سر دست درآمد . مبارزان مسلمانان آن شب را به آزردگى به سر بردند . چون روز شد ، از صف كفّار ضيغم خون‌آشام به ميدان آمد و مبارز طلبيد . از صف لشكر منصور ، قولر آقاسى پسر الماس قدرانداز به ميدان آمده ، سر راه بر آن ناپاك گرفته از دست آن ملعون زخم خورد . غرض آن روز نه نفر غلام خاصهء اسكندر زخم خورده ، پنج نفر شربت شهادت چشيدند . چون شب به سر دست درآمد ، غوغا در ميان مسلمانان افتاد كه از اين سر طهماسب ترك خجندى رسيد با سى هزار كس . اما چون طهماسب به خدمت اسكندر رسيد ، وظايف بندگى به تقديم رسانيد . اسكندر گفت : اى فرزند ! اكنون چنان كن كه مصلحت تو باشد كه من فايدهء چشم ندارم كه جمال مردانهء تو را ببينم . اكنون سردار لشكر من تويى ، به هرچه رأى تو تقاضا كند چنان كن كه پشت من به تو قائم است .

--> ( 1 ) . كذا .